close
تبلیغات در اینترنت
داستان هاي آموزنده و زيبا
loading...

m-box دانلود ریمیکس جدید، شاد و طولانی

داستان هاي آموزنده و زيبا

توجه !! توجه!!
برای دریافت ریمیکس های روز به کانال تلگرام رمیکس-باکس بپیوندید!

دريافت آرشيو ريميكس هاي شاد 2016

اگه وقت و امكانات لازم براي دريافت ريميكس ها رو نداريد ميتونيد ارشيو كامل كه حدود سه برابر ريميكس هاي قرار گرفته بر روي سايت هست  رو با قيمت بسيار مناسب از طريق پست دريافت كنيد!!!

خريد پستي همه ريميكس ها

682 ريميكس جديد و شاد!!!
37گيگ ريميكس !!9 دي وي دي كامل!
ارشيو كامل دي جي تبا ، DJ AL ، dj DELBAR، رامين، ps، خارجی، ترکیه ای ، ريميكس هاي پرطرفدار و خیلی ریمیکسای قشنگه دیگه :)
دسترسي سريع به اخرين ريميكس هاي راديو جوان - آپدیت خرداد 95

ريميكس ها براي افزايش سرعت دانلود به سرور اپلود بوي انتقال داده شده است

سرعت دانلود بسته به سرعت شما ميتواند از 140 تا 600 كيلوبايت بر ثانيه در حالت "دانلود كم سرعت "باشد

براي دانلود بر روي عنوان كليك كرده بعد بر روي دانلود كم سرعت كليك كنيد

بعد از سي ثانيه  "دانلود فايل" بزنيد و در صفحه باز شده روي لينك كليلك كنيد... دانلود آغاز خواهد شد..

میکس های خرداد 95

اخرين شماره تمامي ريميكس هاي راديو جوان :

Abo-Atash-102.mp3 62.0 MB
Mohsens-House-71.mp3 61.0 MB
Tehran-Night-56.mp3 69.7 MB
Hess-24.mp3 34.9 MB
Databass-31.mp3 79.8 MB
Velgard-23.mp3 61.8 MB
Dubways-68.mp3 60.1 MB
Tehran-Night-57.mp3 76.4 MB
Bazaar-5.mp3 64.7 MB
Hezaro-Yek-Shab-170.mp3 58.1 MB
Dynatomix-15.mp3 77.4 MB
TranceForm-38.mp3 67.6 MB
Tehranto-29.mp3 74.3 MB
Tek-Nights-50.mp3 71.6 MB
Ambyx-49.mp3 80.3 MB

mohammad mgh بازدید : 79 یکشنبه 25 اسفند 1392 نظرات ()

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشتمحصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

 

نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

mohammad mgh بازدید : 101 شنبه 24 اسفند 1392 نظرات ()

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی ...

 

براي خواندن ادامه ي داستان به ادامه مطلب مراجعه كنيد

mohammad mgh بازدید : 57 پنجشنبه 22 اسفند 1392 نظرات ()

معلم از شاگردان خواست انشایی با این عنوان بنویسند: "تفاوت خورشید بهار با
خورشید زمستان در چیست؟"
هر کدام از شاگردان به جز یکی در مورد فرق بین خورشید بهار با خورشید زمستان، ده‌ها
صفحه مطلب نوشتند. یکی نوشته بود که خورشید بهار جان‌افزا و حیات‌بخش است و
خورشید زمستان کم‌رمق و بی‌جان.
دیگری نوشته بود خورشید بهار مهربان است و سبزآفرین، و خورشید زمستان نامهربان
و انعکاس‌دهنده بی‌رنگی یخ و برف.
آن یکی دیگر نوشته بود خورشید بهار عجول است و کم‌حوصله. طاقت پشت ابر ماندن را
ندارد و سریع ابر را کنار می‌زند تا خودش را نشان دهد. اما خورشید زمستان تسلیم ابر
است و حتی حاضر است روزها و هفته‌ها پشت ابر پنهان بماند و بر زمین نتابد.
شاگردی دیگر نوشته بود خورشید بهار یک هنرمند تمام‌عیار و عاشق رنگین‌کمان است.
منتظر است تا بارانی ببارد و رنگین‌کمانی بسازد. ولی خورشید زمستان سرد و بی‌روح
است و با اولین باران پشت قطورترین ابر مخفی می‌شود تا بی‌هنری‌اش را پنهان کند.
شاگردی که همیشه ته کلاس می‌نشست، نوشت: "خورشید زمستان خورشید تنبلی است.
دیر می‌آید و زود می‌رود. به همین دلیل گرمای کمتری دارد، من خورشید زمستان را خوب
درک می‌کنم. اما خورشید بهار خورشید متعادلی است در آغاز بهار مدتِ بود و نبودش به
یک اندازه است و هر چه به تابستان نزدیک‌تر می‌شویم سعی می‌کند روزها را طولانی‌تر
کند."
خلاصه هر کدام از شاگردان در وصف خوبی خورشید بهار و بدی خورشید زمستان
چندین صفحه مطلب نوشتند.
در این بین یکی از شاگردان که همیشه ساکت بود و کمتر حرف می‌زد، انشایی نوشت که با بقیه کاملا متفاوت بود. او در انشایش فقط یک جمله نوشت و برای همین هیچ نمره‌ای
نگرفت.
معلم انشا به او نمره صفر داد و همه بچه‌ها او را مسخره کردند. اما شاگرد همیشه ساکت،
محکم و مصمم سر حرف خود ایستاد و ادعا کرد که بقیه بی‌جهت انشای او را مسخره
کرده‌اند و او به خاطر همین یک جمله‌ای که نوشته لیاقت نمره بیست را دارد.
کم‌کم قضیه جدی شد و کار به دفتر مدرسه کشید. ناظم و مدیر مدرسه، حرف معلم انشا را تایید کردند و گفتند که لیاقت انشای یک جمله‌ای، نمره صفر هم نیست. اما کودک
همیشه‌ساکت این دفعه تصمیم گرفته بود ساکت نماند.
برای همین انشای یک جمله‌ای خود را به همراه چند جمله توضیح اضافی به اداره مرکزی
فرستاد و از آنها خواست در مورد انشای او قضاوت کنند.
نامه آن کودک توسط هیئت کارشناسان ارشد اداره مورد بررسی قرار گرفت و آنها بعد از
خواندن توضیحات، زیر انشای تک‌جمله‌ای کودک نوشتند: "با مطالعه توضیحات تکمیلی
ارسالی توسط این دانش‌آموز، این هیئت تایید می‌کند که انشای تک‌جمله‌ای ایشان به
بهترین شکل ممکن تفاوت بین خورشید بهار و زمستان را توضیح داده است و به همین
دلیل لیاقت نمره بیست را دارد."
رای هیئت داوران به همراه جایزه ویژه‌ای از سوی دفتر مرکزی اداره به مدرسه ابلاغ شد.
مدیر و ناظم مدرسه به همراه همه معلمان دفتر، به کلاسی که دانش‌آموز همیشه‌ساکت
نشسته بود رفتند و از او خواستند در جلوی بقیه همکلاسی‌ها، انشای تک‌جمله‌ای خود را
روی تخته بنویسد و برایشان معنای آن را توضیح دهد.
شاگرد همیشه‌ساکت، محکم و استوار از جا برخاست و پای تخته رفت و روی آن نوشت:
"خورشید بهار هیچ فرقی با خورشید زمستان و تابستان و پاییز ندارد!"
سپس به سمت جمع برگشت و گفت: "همه می‌دانیم که خورشید ستاره‌ای است که زمین و بقیه سیارات منظومه شمسی گرد آن می‌چرخند. علت این‌که ما روی زمین فصل‌های
مختلفی را شاهد هستیم، فقط به دلیل مدار بیضوی چرخش زمین دور خورشید و کج
بودن محور چرخش زمین به دور خودش است. وقتی زمین از خورشید در دورترین فاصله
قرار می‌گیرد زمستان می‌آید و وقتی به نزدیک‌ترین فاصله می‌رسد تابستان فرا می‌رسد.
همه آن‌چه تغییر فصل می‌نامیم در حقیقت نتیجه چرخش زمین به دور خودش و خورشید
است وگرنه خورشید همه فصل‌ها یکسان است."
کودک همیشه‌ساکت اندکی سکوت کرد و سپس ادامه داد: "خورشید عین خداست. خداوند عالم شبیه خورشید همیشه نور محبت و مهربانی‌اش را به یک اندازه در عالم پخش
می‌کند. ما آدم‌ها شبیه کره زمین هستیم که بسته به میزان کجی محور چرخشمان و مداری که برای طواف و چرخش گرد خدا برگزیده‌ایم از او دور می‌شویم و یا به او نزدیک
می‌شویم. اگر در زندگی با سردی و نامهربانی و اضطراب مواجه می‌شویم بدانیم که مقصر
خورشید نیست بلکه این ماییم که از او فاصله گرفته‌ایم و با کج کردن محور چرخشمان از
او روی گردانده‌ایم. شاید خورشید و چرخش زمین را خدا این شکلی درست کرده تا ما با
کمی تدبیر دلیل ناآرامی و سردی و ناکامی‌های خودمان را کشف کنیم. آن‌چه خدا از ما
می‌خواهد این است که دست از پیشداوری و قضاوت برداریم و کمی بیندیشیم و تامل
کنیم."

فرامرز کوثری-مجله موفقیت شماره231

mohammad mgh بازدید : 83 پنجشنبه 22 اسفند 1392 نظرات ()

سال 1973 من مدیر پروژه برنامه ساخت و پرتاب ماهواره هند شدم. هدف ما قرار
دادن ماهواره هند در مدار تا سال 1980 بود. به من بودجه و نیروی انسانی لازم داده شد
و صراحتاً به من گفته شد که تا سال 1980 باید ماهواره را به فضا پرتاب کنیم. هزاران نفر
با هم در تیم های علمی و فنی برای دستیابی به هدف کار می کردند.
ماه آگوست سال 1979، ما اطمینان داشتیم که برای پرتاب آماده هستیم. به عنوان مدیر
پروژه، من به مرکز کنترل پرتاب رفتم. چهار دقیقه قبل از پرتاب، کامپیوتر شروع به تست
موارد تنظیم شده در چک لیست کرد. یک دقیقه بعد، برنامه کامپیوتری تست را متوقف
کرد؛ نمایشگر خبر از اشکال در برخی از مولفه های برنامه می داد. متخصصان همراه من
گفتند که جای نگرانی نیست؛ آنان محاسباتی انجام دادند و گفتند که می توانیم ادامه دهیم.
بنابراین برنامه کامپیوتری را متوقف کردم و وضعیت را به حالت دستی تغییر دادم و
دکمه پرتاب راکت را زدم. در مرحله اول همه چیز خوب کار کرد. در مرحله دوم اشکالی
پیش آمد و راکت به جای اینکه به سمت فضا حرکت کند در خلیج بنگال سقوط کرد. این یک
شکست بزرگ بود!!
پرتاب ساعت 7 صبح انجام شده بود و رئیس سازمان تحقیقات فضایی هند ساعت 7 و 45
دقیقه صبح یک کنفرانس خبری با حضور خبرنگاران داخلی و خارجی ترتیب داد و خود
پشت تریبون قرار گرفت و گفت که مسئولیت این شکست را به عهده می گیرد. او گفت که
تیم تحت رهبری او در این مدت سخت کار کرده اند اما پشتوانه فنی بیشتری نیاز بوده
است. او به رسانه ها اطمینان داد که سال بعد یک پرتاب موفق خواهند داشت. من مدیر
پروژه بودم و این شکست، به دلیل کوتاهی و اشتباه من بود، اما او به عنوان رئیس
سازمان، مسئولیت شکست پرتاب را به عهده گرفته بود.
سال بعد، در جولای 1980، دوباره پرتاب ماهواره را اجرا کردیم و این بار موفق شدیم.
مردم همه خوشحال بودند. دوباره یک کنفرانس خبری برگزار شد. رئیس سازمان تحقیقات
فضایی من را به کناری کشید و گفت: «امروز تو کنفرانس خبری را برگزار میکنی.»
آن روز یک درس خیلی مهم یاد گرفتم. وقتی خطایی پیش آمد، رهبر سازمان آن را به عهده
گرفت. وقتی موفق شدیم، آن را به تیمش نسبت داد. بهترین درس مدیریتی که یاد گرفته
بودم از خواندن کتابها بدست نیامده بود بلکه از آن تجربه حاصل شده بود

mohammad mgh بازدید : 75 پنجشنبه 22 اسفند 1392 نظرات ()

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با
پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این
نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه
باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت
گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه
مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت:
سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است.

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم. این شخص ...... بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد

mohammad mgh بازدید : 99 پنجشنبه 22 اسفند 1392 نظرات ()

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد .

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد. در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:

«یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌ وقت کار همه‌مون تمومه ! »

شما پس از خواندن این داستان کوتاه ، با شیوه مدیریت برخی دولتهای غربی ! آشنا شده‌اید !

mohammad mgh بازدید : 71 چهارشنبه 21 اسفند 1392 نظرات ()

شهر دزدان

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛

 

براي خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه كنيد

mohammad mgh بازدید : 73 چهارشنبه 21 اسفند 1392 نظرات ()

آنچه كه مي خوانيد ، يك داستان نيست بلكه واقعيتي تكان دهنده است و شايد هم بشود گفت يك مصاحبه با آقايآرون رالستون ? دهم مي سال 2003 ، محل اتفاق ، تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو در آمريكا .ساعات اوليه صبح استكه آقاي رالستون ...


براي خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه كنيد

mohammad mgh بازدید : 59 سه شنبه 20 اسفند 1392 نظرات ()

از دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه نقل می کنند  که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم و از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم.
ایشان پاسخ داد: « روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل سلمانی بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتر از وقوع آن نمی گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می خواستم حوادث سه هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم». اما دوباره به فعالیت های علمی روی آورد.

mohammad mgh بازدید : 175 سه شنبه 20 اسفند 1392 نظرات ()

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد...

نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود

mohammad mgh بازدید : 53 سه شنبه 20 اسفند 1392 نظرات ()


آيا تا به حال  به اين مساله  فكر كرده ايد كه چرا بايد كتاب بخوانيم ؟!

و اكنون  دوازده دليل براي علت مطالعه :

1.مطالعه و خواندن كتاب ذهن انسان را فعال ميسازد.

2.كتاب يك خودآموز بي نظير و دائمي است كه هرگز دوره آن به پايان نميرسد .

3.كتاب و مطالعه تمركز كردن را ساده تر و قدرت ذهن را افزايش ميدهد.

4.كتاب اعتماد به نفس را بالا ميبرد .

5.كتاب حافظه را تقويت ميكند.

6.كتاب خلاقيت را بيشتر ميسازد.

7.كتاب و مطالعه قوه استدلال و منطق شمارا تقويت  ميكند .

8. مطالعه مستمر در زمينه اي خاص انسان رابه يك متخصص تبديل ميكند .

9.مطالعه ميزاناشتباهات را كم ميكند.

10. كتاب زندگي شما راتغيير ميدهد.

11.مطالعه استرس را از شما دور ميسازد..

12 با كتاب خواندن ، بهتر ميتوانيد بنويسيد و در نوشتن مهارت پيدا كنيد.

پس بياييد از امروز كه روز كتاب و كتاب خواني  است تصميم بگيريم :

قدر كتاب ، اين بهترين دوست كم توقع و بي ادعا را بدانيم ،

كتاب بخوانيم ،

كتاب خوب بخوانيم  و

بهتر بخوانيم ...

mohammad mgh بازدید : 61 سه شنبه 20 اسفند 1392 نظرات ()

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت كرده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید

پ.ن امباكس : در اينجا نرسيدن بهتر از دير رسيدن است !!!

mohammad mgh بازدید : 61 سه شنبه 20 اسفند 1392 نظرات ()

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

mohammad mgh بازدید : 49 سه شنبه 20 اسفند 1392 نظرات ()

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود

پس از اندك زماني داد شيطان درمي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

mohammad mgh بازدید : 75 دوشنبه 19 اسفند 1392 نظرات ()

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد

خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

 

 

پ.ن امباكس : من بجاي خدا بودم از فناوري پارچ اب يخ استفاده ميكردم!!!

mohammad mgh بازدید : 65 دوشنبه 19 اسفند 1392 نظرات ()

منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به عوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا  اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند .

خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که: به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند

 

پ.ن امباكس = هيچ گربه اي محض رضاي خدا  موش نميگيره !!!

mohammad mgh بازدید : 63 یکشنبه 27 بهمن 1392 نظرات ()

به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. …نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به‌خاطر این‌که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. …


 

براي خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه فرماييد

اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    آیا از نوع فعالیت و ریمیکس های کانال تلگرام ریمیکس باکس رضایت دارید؟





    آیا علاقه دارید یک مجموعه گلچین شده مخصوص عید و مسافرت برای فروش روی وبلاگ قرار گیرد؟



    بار چندمتونه كه به اين وبلاگ ميايد؟






    DJ و برنامه مورد علاقه ي شما در راديو جوان كيست؟















    به جاي تشكر فقط 1 ممنون

    فقط يدونه

    +1

    خسيس نباشيد!!! :)


    ممنون :)


    فقط كافيست وارد حساب گوگل خود شده

    سپس بر روي +1 كليك و  دكمه share را بزنيد

    صفحه فيسبوك امباكس

    www.facebook.com/mbox.blog

    آمار سایت
  • کل مطالب : 467
  • کل نظرات : 601
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 769
  • آی پی امروز : 156
  • آی پی دیروز : 1032
  • بازدید امروز : 837
  • باردید دیروز : 4,988
  • گوگل امروز : 222
  • گوگل دیروز : 1353
  • بازدید هفته : 27,863
  • بازدید ماه : 133,998
  • بازدید سال : 133,998
  • بازدید کلی : 6,330,666

  • فقط یک +1 !!! ممنوون